دم درب مغازه که رسیدیم انگار که در صور دمیده شده و همه مخلوقات حاضر شده اند تا به حساب آنها رسیدگی شود!!! و آنقدر شلوغ شده بود که جمعیت را دسته دسته به د اخل مغازه راه میدادند .
اما نکته جالب توجه برای این نوشتن این پست آن بود که ناگهان یک خانواده که از آن سوی خیابان در حال عبور بود نظرم را جلب کرد که با دیدن شلوغی این طرف مادر خانواده سریع خودش را به مغازه رسانده و بعد از آنکه توانست با مشقات فراوان وارد شود دیدم نفس عمیقی کشید و در حالی که بیرون می آمد با طیب خاطر به خانمهای همراهش گفت : (( چیزی نیست چیزی نیست فقط کفشه فقط کفشه!!!))
خانم محترمه هرگز راضی نشده بود که ...................
نه توانست پرواز کند...
... و نه مرد...
(دانته)
تخمین احتیاج
دیگران است
نه
اظهار نیاز
خویشتن...
آندره موروا